مرضيه محمدزاده

984

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

گرم شد ز آن جلوه جان آن جناب * در قتال خصم هى زد بر عقاب وصف توحيدش چو در دل رخ نمود * هيكلى را ديد كافرون ديده بود سرّ لو كشف الغطا شد منجلى * ديد راز آن على را اين على چيست لو كشف الغطا توحيد عين * هيكل توحيد نبود جز حسين شد چو بر وى كشف اسرار وجود * ديد در دار وجود اندر شهود جز حسين بن على ديّار نيست * اوست فرد و هيچ با او يار نيست ذات عالى اوست باقى جمله پست * نيست با او هيچ و او در جمله هست عالم اسماء چو شد بر وى عيان * ماند باقى يك تعيّن بس گران گفت زين روى زاده‌ى شاه شهيد * اين تعيّن را به جان ثقل الحديد هرچه نوشيد از كف ساقى شراب * تشنه‌تر گرديد و شد جوياى آب لاجرم مستسقى جامى ز شاه * گشت و از ميدان شد اندر خيمه‌گاه كاى پدر از تشنگى جانم گداخت * بنده را شايد از جامى نواخت گرچه ز اقسام تعيّن رسته‌ام * كرده سنگينى آهن خسته‌ام زين تعيّن ساز جانم را خلاص * تا شوم مطلق ز قيد عام و خاص چون على در ذات عالى شد فنا * زان فنا شد مالك ملك بقا پس دهانش را به خاتم مُهر كرد * تا نگردد فاش راز اهل درد هركه را اسرار حق آموختند * مُهر كردند و دهانش دوختند چون على در ذات شاه ذو العلى * شد فنا اندر فنا اندر فنا سوى ميدان شد روان بهر ستيز * جسم خود را كرد وقف تيغ تيز آن ز حق بيگانگان بد پسند * كاهل شرع و قارى قرآن بُدند بهر قتل حق ز هر سو تاختند * كين حق را ظاهر از دل ساختند جسم حق چو از كينه‌ى اهل هلاك * گشت از شمشير و خنجر چاك‌چاك شد سوى افلاك وحدت رهسپر * برد از ميدان كثراتش بدر چون حسين آواز ادرك يا ابا * زو شنيد آمد به ميدان دغا ديد نبود در جهان از وى اثر * گشت هرسو در سراغش رهسپر زد صدا او را به آواز جلى * كت نبينم در كجايى يا على گفت اى شه در بيابان فنا * نيستم ديگر مكان و حدّ و جا از مكان و لا مكان بيرون شدم * عين ذات حضرت بىچون شدم چون على را اندرين كثرت نيافت * هشت كثرت را و در وحدت شتافت ديد در صحراى وحدت واردش * متصل با ذات پاك واحدش « 1 » * * *

--> ( 1 ) - همان ؛ ص 154 - 162 گزينش اشعار .